عطر یاس
به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود ........ آزمودیم کار جهان همه بازی بود
روزی پسری یک صورت حساب به مادرش داد _نمره ریاضی خوبی که دیروز گرفتم 6 دلار آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلا پرداخت شده!! روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره میسوزد عطش جاودان آتش ها آری ٬ آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای میماند عطر سکر آور گل یاس است آه ٬ بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی من آه ٬ بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو...بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی است کس توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو ٬ می خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج در یاها بس که لبریزم از تو ٬ می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه ی تو آویزم آری ٬ آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم روزم تبه و سیاه همچون مه خاف حال اشک به چشم اندر من خشکیده اما نظری روی مهت هست کفاف کارم ز تب و زاری و توبه به در است ملکوت از نگهی سوی من اندر حذر است من که تا صبح قیامت نفسم شعله ور است نظری کن که دگر کار من اینجا به سر است من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود٬چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! عاشقي پيداست از زاري دل هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد از سوز محبت چه خبر اهل هوس را آورم پيش تو از شوق پيام دگران غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه و غمها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ..
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ... یادم آید تو به من گفتی :((از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آئینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!)) با تو گفتم:((حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم)) روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...! اشکی از شاخه فروریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!! می خوام فقط یادت بیاد حرفایی که به من زدی چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام نه به این خلوت خاموش کبوترها من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گن یخ رابا باد نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده ی هستی را در گندمزار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم بتو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند! اینک این من که به چای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان1 در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!!! تا تو هستی و غرل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست ازتو،تا ما ،سخن عشق همانست که رفت که در این وصف،زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزلهاست جهان رااما غزل توست که در قولی از آن،اما نیست تو چه رازی؟که به هر شیوه تورا می جویم تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست شب که آرم تر از پلک،تورا می بندم در دلم طاقت دیدار تو ، تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز این ها نیست از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ٬ اما گرد بام و در من بی ثمر میگردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه دیاری ٬ باری ٬ برو آنجا که تو را منتظرند . قاصدک ! در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب . قاصدک ! هان ٬ ولی...آخر...ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام آی ! کجا رفتی ؟ آی... راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جایی در اجاق خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند . اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا اگه رودم رود گَنگم مث بودا اگه پاک اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاک واسه تو قده یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه پاکم مث معبد اگه عاشق مث هندو مث بندر واسه قایق واسه قایق اگه پارو اگه عکس چلستونم اگه شهری بی حصار واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار واسه تو قده یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم اگه حرفای قشنگ یه کتابم برای اسم تو چَنتا دونه حرفم اگه سیلم پیش تو قده یه قطره اگه کوهم پیش تو قده یه سوزن اگه تن پوش بلند هر درختم پیش تو اندازه ی دکمه پیرهن واسه تو قده یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه تلخی مث نفرین اگه تندی مث رگبار اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در واسه دیوار اگه جام شوکرانی تو عزیزی مث آب اگه ترسی اگه وحشت مث مُردن توی خواب واسه تو قده یه برگم پیش تو راضی به مرگم شهیار قنبریمادر صورت حساب را بلند خواند:
_کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
_مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
_مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
_بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
جمع بدهی شما به من 17 دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاه کرد....چند لحظه بعد قلم را برداشت و پشت برگ
صورت حساب نوشت:
_بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشت کردی هیچ
_بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا خواندم هیچ
_برای تمام زحماتی که کشیدم تا بزرگ شوی هیچ
_بابت غذا، نظافت و اسباب بازی هایت هیچ
_بابت عشق واقعی من به تو هم هیچ
وقتی پسر صورت حساب مادر را خواند اشکهایش جاری شد و گفت: دوستت دارم مادر...
که همین دوست داشتن زیباست![]()
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد
نيست بيماري چو بيماري دل
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را
گويمت تا سخن خويش به نام دگران
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر
![]()
می خوام فقط بفهمی تو بد کردن و خوب بلدی
گفتی نگاه پنجره پر میشه از ترانمون
گفتی قناری می خونه از وصل عاشقونمون
گفتی تمومه لحظه هات به یاده من تموم میشه
گفتی چشای خوشگلت ماله منه تا همیشه
چه ساده بودی دله من که باور کردی حرفاشو
حتی توخواب نمی دیدی پس بگیره اون عکساشو
حتی نذاشتی واسه من یه عکسه یادگاری
آخ که چه ساده اون گذشت از عشق و بی قراری
آره تقصیره خودمه زیادی با تو خوب بودم
هر چی بدی کردی به من باز با تو مهربون بودم
هر کاری کردم واسه تو اما نخواستی تو منو
ولی درستش این نبود.....امانت مردم برو...
دلواپسم دیگه نباش.... با غریبه آسوده باش
کاری به کارت ندارم .....اصلا برو بیفت به پاش
لیاقت تو همونه.....من از سرت زیادی ام
تو رو به عاشقی چه کار؟؟؟؟
من از نبودت راضی ام.....
| Design By : Night Skin |




